عبد الله الأنصاري الهروي

37

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! ما را بر اين درگاه همه نياز روزى بود كه قطره‌اى از آن شراب بر دل ما ريزى ، تا كى ما را بر آب و آتش بر هم آميزى ؟ اى بخت ما ! از دوست رستخيزى ! در عشق تو بىسريم سر گشته شده * و ز دست اميد ما سر رشته شده مانند يكى شمع به هنگام صبوح * بگداخته و سوخته و كشته شده الهى ! از نزديك نشانت مىدهند و برتر از آنى ، وز دورت مىپندارند و نزديكتر از جانى ، موجود نفسهاى جوانمردانى ، حاضر دلهاى ذاكرانى . ملكا ! تو آنى كه خود گفتى و چنان كه گفتى آنى . من چه دانستم كه اين دود آتش داغ است ! من پنداشتم كه هر جا آتشى است چراغ است ! من چه دانستم كه در دوستى كشته را گناهست ! و قاضى خصم را پناهست ! من چه دانستم كه حيرت به وصال تو طريق است ! و ترا او بيش جويد كه در تو غريق است ! عالمى در باديه عشق تو سرگردان شدند * تا كه يابد بر در كعبه‌ى قبولت بر و بار الهى ! چون از يافت تو سخن گويند از علم خود بگريزم ، بر زهره خود بترسم ، در غفلت آويزم ، همواره از سلطان عيان در پرده غيب مىآويزم ، نه كامم بى ، لكن خويشتن را در غلطى افكنم تا دمى بر زنم .